مادرهای هفت خط

مادری برای دیدن پسرش مسعود ، مدتی را به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی می کند. کاری از دست مادر بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود. او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من می دانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم . "حدود یک هفته بعد ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : " از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟ "مسعود هم در جواب گفت: خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد. او در ایمیل خود نوشت :مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشته اید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده. چند روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود : پسر عزیزم، من نمی گم تو کنار Vikki می خوابی! ، و در ضـــمن نمی گم که تو کنارش نمی خوابی . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود.

/ 8 نظر / 27 بازدید
عمه

[قهقهه][دست][دست]

حانیه

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ [نیشخند] عجب مامان باهوشی[دست]

انسان

احسنت به مادران هوشیار[دست]

sam

سلام وب خوبی بو د

کوله پشتی

یافته هایت را با باخته هایت مقایسه کن اگر ” خدا ” را یافتی هر چه باختی مهم نیست . . .

مریم

خوشــــــــــبختی داشتن کســـــی است که بیشـــتر از خـــودش تــ ــ ــ ــ ــو را بــخواهد و بیشـــتر از تــ ـ ـ ـ ـــو هیــــــــــچ نخواهد و تـــــــــو ... برایش تـــ ــ ــ ــمام زندگی باشی ...

محمدصالح ملازاده

سلام من از سایت تو بازدید کردم.به سایت منم سری بزن. عالی بود مطلبت. klas4.persianblog.ir